تبليغاتX
قلب سبز من
قلب سبز من
زندگی بهانه است ،زيباترين بهانه برای زيبا زيستن
chao

امروز خواستم سلامم متفاوت باشه آخه هر روز میام میگم سلام. امروز به زبان ایتالیایی سلام کردم(گفتگوی تمدن هاست دیگه) البته فکر نکنید که به زبان بسیار شیرین ایتالیایی آشنا هستم. نه بابا فقط چند تا کلمه بلدم اونم یه مدت جو گیر شده بودم که میخوام زبان ایتالیایی یاد بگیرم رفتم کتاب آموزشی خریدم و بعد از یه مدت هم ولش کردم البته عشق من به کشور ایتالیا غیر قابل تغییر می باشد ولی به نظرم زبان انگلیسی از همه زبانها یادگیریش واجب تره چون در حال حاضر زبان جهانی انگلیسیه خیلی تخصصی حرف زدم ولی خب یه توصیه بود که اگه کسی می خواد یه زبان خارجی یاد بگیره انگلیسی از همه مفید تره.

دیگه اینجا هم توصیه ی روانشناسی میشه. هم جو ادبی وجود داره . هم تبلیغ برای زبان های بیگانه دیگه وبلاگ بهتر از این چقدر من پررو هستم برای وبلاگه خودم تبلیغ می کنم

حالا از همه ی اینا بگذریم یه کم از امروزم بگم به قول بر وبچ انگلیسی:nothing especial

دیرتر از همه من تو خونه از خواب بیدار شدم تقریبا ساعت ۱:۳۰ ظهر بود. نشستم کتاب بخونم آخه یه کتاب جدید شروع به خوندن کردم خیلی قشنگه برای همین حتی پای اینترنت هم نیومدم. مامانم گفت امروز آفتاب از کدوم طرف در اومده که پای اینترنت نیستی؟

خب این جمله خیلی روی من اثر گذاشت و به خاطر اینکه مامانم رو ناامید نکنم دیگه کتاب رو ول کردم و اومدم پای نت(آخه نت خیلی مفیدتر از کتابه اون کتاب خبیث می خواست منو از نت جدا کنه که یهو با حرف مامانم از خواب غفلت بیدار شدم و کتاب رو یه گوشه پرت کردم و اومدم پای نت)

نزدیک بود از یه کتاب فثقلی گول بخورم

حالا توصیه ی امروز: بچه ها حواستون رو جمع کنید که الکی گول نخورید مخصوصا از چیزایی مثل کتاب ها که خیلی مظلوم و معصوم و مفید جلوه می کنن

یه جمله ی خیلی قشنگ از آقا نادر می گم چون خیلی با معنیه و در مواقع سختی به آدم کمک          می کنه و اونم اینه که:

سخت ترین و بدترین شرایط زندگیه منو تو آرزوی یکی دیگس

مرسی آقا نادر از این جمله ی قشنگ و پرمعنی

راستی بچه ها من هنوز با عکس گذاشتن مشکل دارم وگرنه خیلی عکس قشنگ دارم که بذارم اگه کسی می تونه کمک کنه ممنون میشم

شاد باشید و غصه تو دل هیچ کدومتون نتونه جا باز کنه

 


نوشته شده در تاريخ شنبه 31 شهریور1386 توسط  °*° شیما °*°
سلام دوستان گلم

این پست رو به خاطر دوست گلم الناز می ذارم. این شعر از سهراب رو به انتخاب خودم  در این پست می ذارم و امیدوارم که الناز جون بیاد و بخونه و همه ی دوستان گلم هم بیان بخونن و منو مثل همیشه با نظراشون خوشحال کنن

من به آغاز زمین نزدیکم.

نبض گل ها را می گیرم.

آشنا هستم با  سرنوشت تر آبعادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است.

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوقسرفه اش می گیرد.

روح من بیکار است:

قطره های باران را  درز آجرها رامی شمارد.

روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

و بیاریم سبد

ببریم این همه سرخ این همه سبز.

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 30 شهریور1386 توسط  °*° شیما °*°
سلام به همه ى دوستان گل

حالتون که خوبه؟ با ماه رمضان چطورین؟ امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره

الان دیگه ۳۰ شهریوره و فقط ۱ روز مونده تا فصل پاییز و درس و کتاب و مدرسه و دانشگاه . دیگه کم کم باید آماده بشیم دیگه خبری از خوبیدان تا لنگ ظهر و ۷ ساعت نشستن پای اینترنت نیست ولی حیف شد ها تازه بهمون خوش گذشته بود که تموم شد 

من هم دیگه فکر نمی کنم مثل الان هر روز ۲ بار آپ کنم ( آخه نه من یکی از معدود نویسنده های مشهور تاریخم) اگه هر روز آپ نکنم که فکر کنم تازه بهترم باشه!!!!

می خوام یه بهره ای از آپ امشب ببرم برای همین یه موضوع می خوام انتخاب کنم که تریبون آزاد همه بیان نظر بدن اینطوری همه یه چیزی یاد می گیریم و با نظرات هم آشنا میشیم.

موضوع اینه: به نظرتون چطور میتونیم به همدیگر اعتماد کنیم؟

همونطور که میدونید سخته که بتونیم به کسی اعتماد کنیم نکه من منفی باف باشم ولی قبول کنید در این دوره و زمونه سخته که افراد بتونن به راحتی به هم اعتماد کنن

من خودم از اون دسته افرادی هستم که به آسونی به کسی اعتماد نمی کنم

سر بزنید و نظر بدین بگین شما از کدوم دسته افراد هستید آسون اعتماد می کنید یا سخت؟

خب بر و بچ منتظرم

شاد و موفق باشید و خنده رو لبهاتون باشه همیشه


نوشته شده در تاريخ جمعه 30 شهریور1386 توسط  °*° شیما °*°

Over

 

You better crawl on your knees
the next time you say that you love me
fall on your knees, cuz this time I won't be so kind
can't you see that this is life and life is killing me
is it yours? Is it mine?
our sky fell down tonight, to wash away our pain

tell me, over and over and over and over and over again
it never was time for us, it never was time to let me in
show me, over and over and over and over and over again
it never was time for us, it never was time to let me in

You better see how evil you can be
when you see my evil smile
it's the one that you'll remember when I am not so kind
can't you see that this is death and death is saving me
I say burn all your bridges while you still have control of the flame
I know it's hard but you...

Tell me, over and over and over and over and over again
it never was time for us, it never was time to let me in
show me, over and over and over and over and over again
it never was time for us, it never was time to let me in

you've hardened to the point
you're hard and to the point

Tell me, over and over and over and over and over again
it never was time for us, it never was time to let me in
(hardened to the point)
show me, over and over and over and over and over again
(hard and to the point)
it never was time for us, it never was time to let me in

  

this is the lyric of song called over by Evans Blue                 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 29 شهریور1386 توسط  °*° شیما °*°
دیر وقته و من باید الان خواب باشم. سرم هم درد می کنه ولی اصلا خوابم نمی یاد دارم insomnia میگیرم . دیروز تولدم بود البته چون امسال تولدم در ماه مبارکه رمضان افتاده بود تا اذان مغرب خبری از کیک نبود و بعد اذان دیگه مثل همه ی تولدا یه کیکی بود و یه جشن کوچولوی خودمونی با حضور گرم خانواده ( چه کتابی شد این قسمت) حالا هر چی بود گذشت و یه روز دیگه در حال شروع شدنه و من هم که از بس فعالم دارم می ترکم یه نگاهی به برنامه ی سنگین و کمر بر روزانه ی من بندازین:

صبح که چه عرض کنم لنگ ظهر از خواب ناز بیدار میشم ( چون هر شب مثل الان تا صبح بیدارم)           بعد یه کم کتاب می خونم ( تازگی ها کتابهای مردن برای گفتن. صد سال تنهایی اثر گابریل گارسیا مارکز . و کتاب دفترچه ی ممنوع رو خوندم گفتم اسماشون رو بنویسم اگه خواستین بخرید و بخونین به نظر من عالی هستن)

سپس ۲ تا ۳ ساعت کانکت هستم پای نت (خدا بیامرزه پدرشون رو که چیزی به نام اینترنت راه اندازی کردن وگرنه بنده چه می کردم)

بعد هم افطاری و تلویزیون و دوباره نت

و........ داستان ادامه دارد. خب دیدید چه برنامه ی سنگینی من دارم هر روز

غیر از اینکه این MP3 مثل سرم همه جا با منه

البته دوستان گل خواننده باید عرض کنم که این برنامه ی تابستانه هست و وقتی درس و کلاس شروع بشه تا جا داره خرخونی می کنم چون به نظر من اگه اول شدی همه چی شدی و اگه دوم شدی هیچی نشدی البته این نظر منه برداشت کلی نشه

راستی یه فیلمی هست که من تا حالا ۱۲ بار دیدم ولی باز هم امشب طوری می دیدمش که انگار تا حالا ندیدمش خیلی قشنگ و با هیجانه اسمش Antitrust هست اگه تونستید ببینید خوشتون می یاد

برای امشب کافیه دیگه دستم درد گرفت از بس تایپیدم

شاد باشید


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 29 شهریور1386 توسط  °*° شیما °*°
سلام دوستان

از هر کس که اومد و یه سر زد تشکر می کنم. این گل هم تقدیم به همه                                  میخوام یه نوشته از نوشته های خودم رو امروز بذارم من معمولا ادبی نمی نویسم ولی خب تا حالا یه چند تایی نوشتم که امروز یکی رو می ذارم. ممنون می شم که با نظراتون به من کمک کنید. نپرسید شیما این نوشتت از چه نوع ترکیبیه و اینجور سوالهای سخت چون من همینطوری مینویسم و از قواعد و ترکیب ها سر در نمی یارم خب دیگه به جای این حرفا حالا نوشته ام رو می ذارم

نگاه می کنم به آسمان

ستاره ها مانند پولکهایی در آسمان پاشیده شده اند

ماه گوی سفید رنگی است که در آسمان می درخشد

کاش پرنده ای بودم

و رها پرواز می کردم در آسمان شب

به ستاره ها     به ماه می رسیدم

به رهایی         به آزادی می رسیدم

و جدا می کردم این روح را از این جسم فانی

و می سپردم به باد

حس رهایی سبز است

به سبزی قلب سبز من


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 شهریور1386 توسط  °*° شیما °*°
سلام به همه ی دوستان گلم

این پست با بقیه ی پست ها فرق داره. این پست especial هست چون:

بیست سال پیش در چنین روزی بنده بعد از کلی اصرار به خدا پا به دنیا گذاشتم و امروز ۲۰ ساله شدم خدا دیگه گفت شیما سرمو بردی برو تو دنیا ببینم چه گلی می خوای به سر خودت و دنیا بزنی و من هم اومدم دیگه گفتم بذار دنیا از وجودم بهره ببره( حالا خیلی من منفجر کردم این دنیا رو) چقدر من پررو هستم حالا در کل اومدم بگم تولدمه 

در جواب شما آقا کاوه باید بگم که من قراره که در رشته ی information technology درس بخونم. البته مهندسی نه فکر کنید کاردانی و خیلی ممنون که سر زدی من هم حالا بعد از این پست میام یه سر به وبلاگت می زنم بازم به من سر بزن خوشحال می شم

در ضمن بچه ها خوشحال می شم که درباره ی نوشته هام نظر بدین یعنی اگه عیبی داره بگین شیما مثلا اینجا رو اینطور می نوشتی بهتر بود من همه ی کامنت ها رو می خونم و ازشون استفاده می کنم در ضمن من نمی تونم به  tiny pic برم تمام پنجره ها در این سایت بستس و نمی تونم عکسامو آپلود کنم اگه کسی می تونه کمکم کنه ممنون میشم.

نزدیک صبح و من هنوز بیدارم حالا دوباره لنگ ظهر از خواب بیدار میشم . مامانم میگه بذار بری دانشگاه دیگه علافی پای نت از یادت می ره البته من تو نت زیاد می چرخم ولی از چتیدن خیلی بدم میاد خب دیگه خیلی حرف زدم حالا اگه ولم کنن تا صبح چرت و پرت می گم

 

 

 bye guys and dont forget :never give up


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 شهریور1386 توسط  °*° شیما °*°
سلام دوستان 

دو ساعت پیش می خواستم آپ کنم ولی از بس که من گلم دوستان را به خودم ترجیح دادم و به وبلاگها سر زدم و کامنت گذاشتم و حالا اومدم که آپ کنم . اول باید از گندم جون تشکر کنم که از دیشب تا حالا صد بار براش کامنت گذاشتم و هی کمک خواستم که گندم هم واقعا با حوصله جوابمو داد                   مرسی گندم جون                                                                                                         و اینکه دوستان بیایید و سر بزنید من منتظرم  درسته که هنوز نمی تونم مثل شما بنویسم ولی خب سعی خودم رو می کنم . امروز تا لنگ ظهر (ساعت ۲ ظهر) خواب بودم و بعد هم که اومدم پای نت ولی خب به قوله سارا جون باید دوز رو کم کنم که دانشگاه پیاده نشم

آخ چقدر حرص آدم در میاد که بخواد بنویسه ولی نتونه این هم برای همه کامنت گذاشتم حالا که نوبت خودم رسید مامانم non stop صدام می کنه پس فعلا bye guys


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 شهریور1386 توسط  °*° شیما °*°
 magnify

 

لحظات زندگی

 
گذراني پر از حادثه


يادگار دوران خاطره های فراموش نشدنی


از ترسيدن ها


و بار سنگينی ايام


و تجربه های سرد و سخت
اما .....


دوباره پرواز خواهم كرد


رها و سبكبال در كهكشان هاي دور دست


زيبايی ها را جستجو خواهم كرد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 شهریور1386 توسط  °*° شیما °*°


Out Of The Blue


A new beginning a new chapter of my life
Started the day when I thought it could be my last
My eyes where wide shut but I hadn't given up
Just thought I'd be walking the world alone

Out of the blue there I met you
Showed me a life I can't see without you and there's just no way
That I can fight these emotions your energy running through me
Nobody can renew me like you
Out of the blue
Can this be true?

Family and friends they were my life I wasn't one for butterflies
But you give me love that I can't disguise
There will be times when we're apart I want you to know you're in my heart
Growing into a beautiful garden

No emotions my whole body felt like ice
Needed to feel that the sun would shine my way
My world had turned to dust but I had my faith and trust
Just thought I'd be walking the world alone

Family and friends they were my life I wasn't one for butterflies
But you give me love that I can't disguise
There will be times when we're apart I want you to know you're in my heart
Growing into a beautiful garden

Out of the blue
There I met you
I can't believe that this happened so soon
And there's just no way that I can fight these emotions
 Your energy running through me
.

 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 شهریور1386 توسط  °*° شیما °*°
باز اومدم که یه پست جدید بذارم آخه گفتم این وبلاگ جدیده نباید یه کم بر و رو داشته باشه تا چهار نفر بیان بخونن و یه کامنت بذارن. اولین پستم چند ساعت قبل بود هر چی خواستم یه مطلبه درست و حسابی بذارم چیزی به ذهنم نرسید فکر کنم چون روزه بودم مغزم هنگ کرده بود شاید هم شوق کرده بودم که وبلاگ درست کردم  حالا هر چی بود الان اومدم که یه پست مفصل بنویسم و یه کم از خودم بگم خب من اسم واقعیم شیما هستش چون می بینم اینجا خیلیا اسماشون دار و درخت و گل و بلبله ولی من اسم خودم رو نوشتم که نام واقعی نویسنده ی این مطالب فوق العاده ( شما بخونید چرت و پرت) مشخص باشه دیگه عرض کنم که من در اینجا همه چی می ذارم  یادداشت هام . شعر و هر چیزی که به نظرم جالب باشه و من به زبان انگلیسی علاقه ی خاصی دارم یعنی کمی  غرب زده تشریف دارم موسیقی هم فقط  Rock, Metal and a little bit pop  پس اگه مطلب به زبان انگلیسی زیاد دیدید شاکی نشید و اینکه من روزی ۴ تا ۵ ساعت پای اینترنت هستم این ماله قبل از وبلاگ دار شدنم بود از این به بعد شاید بیشتر بیام . تازه امسال می خوام به جمع قشر دانشجو بپیوندم و به همین دلیل یه کم زیادی انرژی دارم از خوشحالیه دیگه خب امیدوارم با من بیشتر آشنا شده باشید. به این کلبه ی درویشی سر بزنید خوشحال می شم . نظر بدید . و دیگه اینکه امیدوارم دوستان خوبی اینجا پیدا کنم 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 شهریور1386 توسط  °*° شیما °*°
سلام

این اولین مطلبی هست که من دارم در وبلاگ خودم می نویسم. بعد از کلی دردسر که من کجا می تونم برم و یه وبلاگ درست کنم بالاخره یه دوست خوب لطف کرد بنده رو راهنمایی کرد.قبل از اینکه وبلاگ درست کنم مغزم پر بود از مطالبی که میخواستم بنویسم ولی حالا خالیه خالیه هیچی به ذهنم نمی رسه پس هر کس میاد این مطلب رو می خونه لطف کنه در کامنتدونی برای من پیام بذاره و من رو راهنمایی کنه که این وبلاگ بهتر بشه. من همه ی پیام ها رو می خونم و استفاده می کنم

این وبلاگ جدید رو تحویل بگیرید دوستان من


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 شهریور1386 توسط  °*° شیما °*°
Blog Skin