تبليغاتX
قلب سبز من
قلب سبز من
زندگی بهانه است ،زيباترين بهانه برای زيبا زيستن
  

And today is the day that I born. 21 years ago. I don't know what to say but I wanted to have a post in this date. So I can remember it in the future 

That's a life and this is me. I will try so hard to be the one I have in mind. I will not give up what so ever 

I am small and the world is big

But I'm not afraid of anything 

Cause after all I have the highest power always by my side and that's

 GOD

 

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 شهریور1387 توسط  °*° شیما °*°
 

بازم سلام

فعال شدم.  هم دیروز آپ کردم و هم امروز. این آپ واسه تولد خودمه.

امشب همه اینجا بیاین. مراسم اینجاست نه تو یاهو. چون من آی دی خیلیا رو ندارم ٬ پس همینجا بهتره.

هر چند امروز ۲۷ ام ولی خب به حساب شب تولد امروز آپ می کنم. البته فردا هم آپ می کنم. چون دوس دارم در روز تولدم یه تاریخ اینجا ثبت کنم. ولی واسه اون کامنت باکس نمیذارم.

خب بگذرم...

فردا ۲۱ ساله میشم. یعنی ۲۱ ساله یه آدمی مثل من تو این دنیا داره زندگی میکنه. از سن ۲۰ سالگی متنفر بودم. درسته الان سنم یه سال بیشتر ولی عدد ۲۱ خیلی قشنگتره.

از بچگی آدم شلوغی بودم. یادمه ۵  ٬ ۶ سالم که بود به مامانم اصرار می کردم که برام جوجه بخر. وقتی می خرید اینقدر جوجه ی بیچاره رو اذیت می کردم که میمرد. مثلا از سر می گرفتمش. مامانم وقتی دید اینطوریم بهم گفت دیگه جوجه نمیخرم برات شدی قاتلشون.دوران بچگی قشنگی داشتم. توی مدرسه هم ٬ همیشه شاگرد اول بودم ولی معلم ها به مامانم میگفتن شیطونه! دبستان به همین صورت گذشت. راهنمایی که رفتم دیگه شیطون نبودم. نمیخوام تعریف کنم از خودم ولی خیلی عاقل شدم. اصلا اشتباههای بچه گانه نکردم. ولی شیطونیه درونم هنوز زنده موند.

دبیرستان هم که جو متفاوتی داشت. به فکر دانشگاه  و کنکور  بودم. طوری که توی مدرسه هیچ کس به فکرش نمیرسید آدم شوخی باشم. ولی برعکس تو خونه.... شلوغ بودم و پرانرژی. میشه گفت دو شخصیت متفاوت. تا الان هم اینطوری هستم یه side آروم دارم و یه side شلوغ. دیگه به دو side داشتن عادت کردم.

امسال هم که سال دوم دانشگاه هستم و دیگه باید مثل یه Adult باشم و واسه زندگیم تصمیم بگیرم.

آره... همینه زندگی. با سن های مختلف تغییر می کنیم. ۴۰ ساله هم که بشم دیگه باید مثل یه خانم ۴۰ ساله رفتار کنم.  ولی مهمترین نکته ی زندگی رو نباید فراموش کنیم.

هیچ کدوم از این سالهای قشنگ عمر بر نمیگردن. پس سعی کنیم از تک تک ثانیه ها لذت ببریم. هیچ چیز ارزش اینو نداره که زندگی رو واسه ی خودمون تلخ کنیم.

۲۸ شهریور سال ۱۳۸۷ دیگه هیچ وقت واسه من تکرار نمیشه. پس سعی می کنم از تک تک لحظه هاش لذت ببرم.

خب حالا نوبت کیک تولد.

اینم کیک بفرمایید.....

 

 عکسو می بینید؟

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 شهریور1387 توسط  °*° شیما °*°
 

سلام

خوش میگذره؟

امروز تولد وبلاگمه. تازه یه ساله میشه.

 

تو این یه سال خیلی اتفاقا افتاد. هم خوب ٬ هم بد. هم خوشحال بودم ٬ هم ناراحت ولی همش گذشت و من خاطره ی همه ی این یه سال رو توی قلب سبزم ثبت کردم.

تو این یه سال شمای دوستای خوبم رو پیدا کردم که واقعا همتون رو دوست دارم و احترام خاصی واستون قائل هستم. ( شما هم دوست گلی مثل من پیدا کردین )

حالا ٬ حالا ها تصمیم دارم باشم و تا اونجایی که بتونم توی بلاگفا می مونم. کلا محیط اینجا رو خیلی دوس دارم.  پستهایی هم که تا الان نوشتم همش خیلی ساده و صمیمی از دلم بوده. میشه گفت ثبت لحظه ها و خاطره های زندگیم توی این یه سال بوده٬ که با شما تقسیمش کردم. شما ها هم همیشه با کامنتای قشنگتون خوشحالم کردین

از داداش محمد و کاوه ممنونم که قبل از اینکه آپ کنم واسم کامنت گذاشتن و تولد وبلاگم رو تبریک گفتن.. MerC

 

 

دو روز دیگه هم تولد خودمه. امسال نقشه کشیدم ٬ واسه تولدم به خودم کادو بدم. آخه تاحالا به خودم کادو ندادم. جریان از اونجایی شروع میشه که چند وقت پیش توی مجله یه مدل شال گردن دیدم. می خواستم برم بخرمش ولی از رنگش خوشم نیومد.(تک رنگ بود) به فکرم رسید که چرا خودم واسه خودم شال گردن نبافم!!! تصمیم گرفتم همون رنگی که دوست دارم بخرم و به سلیقه ی خودم یه شال گردن با یه طرح شیک واسه ی خودم ببافم. ( هنرمندم!!   ) و همین کارو کردم. یه شال گردن خوشکل واسه خودم بافتم که دیشب تمومش کردم.

یه نقشه ی دیگه هم کشیدم. چهارشنبه ۲۷ ام ٬ یعنی شب تولدم هم دعوتین وبلاگم. کامنت باکس می شه چت روم. می خوام همتون بیاین به این بهونه همه دور هم جمع میشیم. از الان دارم اطلاع میدم که نگین یادمون رفت. دوست دارم همه باشید. ساعت ۱۰ شب یادتون نره همه بیاین.

پ.ن.۱. خدا یه نگاهی هم به ما داشته. فلن رطوبت هوا رفته٬ روز هنوز گرمه ولی شب یه نسیم خنک می وزه.

پ.ن.۲.  دلم واسه سرما تنگ شده. مردم از گرما.

پ.ن.۳.آرامش فکری بهترین و زیباترین نعمت خداست

پ.ن.۴. همچنان شاد باشید.

پ.ن.۵. I'll see you when I see you

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 شهریور1387 توسط  °*° شیما °*°
سلام

نماز و روزه ی همتون قبول باشه

توی دو پست قبلی بود که درباره ی سرنوشت نوشته بودم و حالم به شدت گرفته بود. از اون موقع به بعد خیلی در رابطه با این سرنوشت فکر کردم. و بالاخره به یه نتیجه ی کلی رسیدم ٬  که سرنوشت همون چیزیه که ما از قبل واسه ی خودمون ساختیم. منظورم اینه که ما در گذشته کارهای درست و غلط زیادی انجام میدیم که همه ی اینها در آینده ی ما تاثیر گذار هستند.

مثلا اگه درس بخونیم وارد دانشگاه میشیم ٬ اگه درس نخونیم میگیم چه سرنوشت بدی چرا من نتونستم برم دانشگاه ؟؟؟

یا اینکه خودمون کاری رو انجام میدیم که بعد غلط از آب درمیاد. ما فراموشش میکنیم ولی باید بدونیم که این اشتباه بالاخره در آینده یه جایی تاثیرش رو نشون میده.

مهم این نیست که کارها چقدر درست یا چقدر غلط باشند. مهم اینه که تمام رفتار و کارها و حتی عقاید ما در سرنوشت ما تاثیر گذاره. اگه اینطوری فکر کنیم که به نظرم خیلی منطقیه دیگه نمی تونیم تقصیر رو گردن سرنوشت بذاریم. و یه نیروی جدید میگیریم چون فکر می کنیم که ما هستیم که خوب یا بد بودن سرنوشت رو رقم میزنیم.

نقش خدا رو نادیده نمیگیرم. بلکه جای نقش خدا رو توی ذهنم تغییر میدم. خدا همون نیرویی که منو به انتخاب درست هدایت میکنه. این نقش خداست توی ذهنم.

خب این نتیجه گیری بود که من جدیدا داشتم. چون یه پست راجع به این موضوع نوشته بودم. حس کردم باید نتیجه گیریم رو هم بنویسم شاید کسانی مثل من باشند که این نتیجه گیری به دردشون بخوره. ممکنه درست یا غلط باشه. قضاوت با ذهن های  مختلف.

همچنین در پست قبلی چند جمله از کتاب مائده های آسمانی نوشته بودم. ایمان یکی از دوستای خوبم نوشته بود که این کتاب رو خریده قبلا و فکر می کنه که همون قسمتها که من نوشتم بهترین قسمتها بودن.

حالا من تصمیم گرفتم تمام قسمتهایی که به نظرم قشنگ هستن رو در پست های مختلف بنویسم. البته به سلیقه ی خودم . ممکنه به نظر خیلیا خیلی جالب نباشه. قسمت انتخابی واسه این پست اینه:

مانده ها !!!

چشم امیدم به شماست٬ ای مانده ها !!!!

گرسنگی ام در نیمه راه فرو نخواهد نشست٬

تنها هنگامی آرام خواهد شد که ارضا‌‌‌ء شده باشد٬

و پند و اندرزها نخواهند توانست بر آن چیره شوند

و با محرومیت ها تنها توانسته ام به روح خود غذا برسانم. 

ای خشنودی دل ! در جستجوی تو ام.

که به زیبایی سپیده های تابستانی.

 

پ.ن.۱. این عکس و عکس قبلی رو از توی وبلاگ عکسم میذارم. به اونجا هم سر بزنید مرتب اون وبلاگ رو آپ می کنم.

پ.ن.۲. جدیدا خیلی پست های قشنگی گذاشتین. مخصوصا وبلاگهای لحظه ای با من باش ( کاوه ) ٬ داستان آباد ٬ خاطرات روزانه ( سلمان ) ٬ و پشت پرده ( عاطفه جون ) . خیلی از مطلب های آپ شده خوشم اومد.

پ.ن.۳. کارهای جدیدی رو شروع کردم. امیدوارم ادامه بدم.

پ.ن.۴. شاد باشید و خوب اطرافتون و آدمها رو ببینید. اگه خیلی دقت کنید می بینید که همه چیز روی دیگه ای هم داره.


نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهریور1387 توسط  °*° شیما °*°
سلام

چه زود به قولم عمل کردم و دوباره آپ کردم.

تابستون خوش میگذره؟؟

ماه رمضان هم که دیگه شروع شده ٬ امیدوارم سبک باشه واستون. من که پارسال نمی دونم چرا اذیت شدم.

حالا که اومدم آپ کنم نمی دونم چی بگم؟ خب حرف خاصی ندارم. دو ٬ سه بار رفتم بیرون . واسه ترم جدید ثبت نام کردم و دیگه هیچی.. تو خونه نشستم. یا کتاب می خونم . یا پای نت هستم. یا اینکه مهمتر از همه... خدا بذاره Tv رو. 24/7 که میگن یعنی تلویزیون ما.

حالا میگین تو که همش حرفی واسه گفتن نداری.

من جواب میدم :

فقط دوس داشتم یه چیزی بنویسم.

چند خط از یه کتاب قشنگ می خوام بنویسم. کتاب مائده های زمینی از آندره ژید که فکر کنم همه می شناسیدش.

و تو ناتانائیل٬ به کسی مانند خواهی بود که برای هدایت خویش در پی نوری می رود که خود به دست دارد.

هر جا بروی٬ جز خدا نخواهی دید. منالک می گفت خدا همان است که در پیش روی ماست.

ناتانائیل٬ همچنان که میگذری ٬ به همه چیز نگاه کن و در هیچ جا درنگ مکن. به خود بگو که تنها خداست که گذرا نیست.

ای کاش " اهمیت" در نگاه تو باشد٬ و نه در آن چیزی که بدان نگاه می کنی.

 

 

شاد باشید.

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 10 شهریور1387 توسط  °*° شیما °*°
سلام

چطورین ؟ خوبیییییییییین؟؟

من که به نظر میرسه حالم خوب شده. وقتی از ناراحتی بنویسم و بگم که حالم گرفته. انگار یه جورایی نوشتن کمکم می کنه که ناراحتیم کم بشه.

نمی دونم ولی I'm ok now .

تابستون هم که دیگه کم کم داره تموم میشه. این هفته باید برم واسه ثبت نام ترم جدید. درسام هم فکر کنم این ترم سخت تر باشن. چون دیگه درسای تخصصیم شروع میشن. دوست دارم هر چه زودتر درسا شروع بشن٬ از بیکاری بدم میاد.

پ.ن.۱. از همتون ممنونم که با کامنتاتون بهم کمک کردین. خیلی حس بهتری دارم.

پ.ن.۲. آجی مریمم برگشته.

پ.ن.۳. بابک خیلی کامنتت در تغییر نظرم تاثیر داشت.

پ.ن.۴. فلن بای بای بازم میام.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 شهریور1387 توسط  °*° شیما °*°
Blog Skin