تبليغاتX
قلب سبز من
قلب سبز من
زندگی بهانه است ،زيباترين بهانه برای زيبا زيستن

Peaceful prayers

 

 

Let there be peace in the world
Let us all see peace and not war
Let us all have peace in the world
Let all our statesmen know no violence
Let all love peace with warm vehemence
Let all be clothed with passionate patience
Let all respect peace with real reverence
Let peace pervade every political terrain
Let peace calm the spirits of every domain
Let peace be at peace with every reign
Let each achieve peace with poor pain
Peace, to you we plead: come to us
Peace, we entreat you: deign on us
Peace, we want you: envelope us
Let our homes be adorned with peace
Let our streets be paved with peace
Let our cities be set on a hilltop of peace
Let peace taint our every thought
Let there be peace, let peace never cease
Let there be peace, let war forever cease

دعاهای صلح آمیز

بذار صلح تو دنیا باشه

بذار همه ی ما صلح رو ببینیم و نه جنگ

بذار همه ی ما صلح داشته باشیم تو دنیا

بذار همه ی سیاستمدارانمون ندونن خشونت چیه

بذار همه صلح رو با حرارت شدید دوست داشته باشن

بذار همه ملبس بشن به صبری پرحرارت ( صبور بودن در برابر زندگی و سختیهاش)

بذار همه احترام بذارن به صلح با تکریم و احترام واقعی ( نه

فقط با شعار دادن)

بذار صلح در همه ی زمینه های سیاسی نفوذ کنه

بذار صلح  آرامش دهنده ی همه ی روحها در هر منطقه و قلمرویی باشه

بذار صلح با هر سلطنت و حکومتی در صلح باشه

بذار هر شخصی  با درد و رنج کمی به صلح و آرامش برسه

صلح ٬از تو درخواست می کنیم٬ پیش ما بیا

صلح٬ ما خواهش می کنیم٬ لطفا بر ما بپذیر

صلح٬ ما تو را می خواهیم٬ ما رو پوشش بده

بذار خانه های ما به صلح مزین بشن

بذار خیابانهای ما با صلح سنگفرش بشن

بذار شهرهای ما روی  قله ی صلح ساخته بشن

بذار صلح تمام افکار ما رو رنگ کنه

بذار اینجا صلح باشه٬ بذار صلح هیچ وقت متوقف نشه

بذار اینجا صلح باشه٬ بذار جنگ برای همیشه متوقف بشه

 

 پ.ن. جا داره بگم این شعر فقط دعاست. به واقعیت پیوستنش تقریبا محاله.(Even in my wildest dreams ) اگه صلح بشه دیگه کی بخور ٬ بخور راه بندازه ؟ عمه ی بنده؟

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 توسط  °*° شیما °*°
داشتم وبلاگای مختلفی رو می خوندم. از یه وبلاگ به لینکای دیگه و همینطور رفتم تا یهو دیدم ۱۲ تا وبلاگ جدید رو خوندم. بعضیاشون واقعا قشنگ می نویسن و همیشه می گم چه فکرای جالبی دارن و چه کلمه های خوشکلی به کار می برن. کلن بعضی از وبلاگا یه جو خاصی دارن که آدم متوجه میشه نویسنده یه چیزی حالیشه. بعضی از وبلاگای دیگه هم واقعا چرت می نویسن ولی زیباترین نکته درباره ی وبلاگ داشتن اینه که تو می تونی هر چی می خوای بنویسی و هیچ کس هم نیست که بخواد تو رو واسه ی نوشته هات یا فکرات بازخواست کنه. اگه دلتنگ باشی می تونی بنویسی ٬ اگه مغزت بخواد یه مشت چرت و پرت رو یه جا بنویسه می تونی وبلاگتو پر کنی و کسی هم نمیگه چرا اینجور نوشتی چون space تو ِ and that feels good

یاد زمانی افتادم که تصمیم گرفتم وبلاگ بزنم. شهریور ۸۶ بود. یه مدت بود که به شدت حوصله ام سر رفته بود  و خیلی تو نت می چرخیدم تا شاید فرجی بشه و من یه سرگرمی پیدا کنم. تا بالاخره با سایت ایران مانیا آشنا شدم. سایت جالبی بود. تو یه قسمت سایت میشد شعر نوشت ٬ من مرتب به اون قسمت می رفتم و چند خط شعر می خوندم یا می نوشتم. بهترین سرگرمی نبود ولی خب جالب بود. کم کم با یه قسمت دیگه ی سایت به اسم تابلو پیام ها آشنا شدم. دیدم میشه اونجا پیام گذاشت. و خیلیا واسه هم پیام میذارن . منم همینجوری یه پیام گذاشتم تا بالاخره بعد از چند روز با بچه هایی که واسه هم پیام میذاشتن آشنا شدم. چند نفر بودیم که درباره ی موضوع های مختلف نظر می دادیم. با یکی دوستای گلم ( الناز) آشنا شدم. اتفاقا تارا هم اونجا میومد. ولی خب ما خیلی همدیگه رو نمی شناختیم.  فقط در حد اظهار نظر و احوال پرسی با هم آشنا بودیم. خلاصه من یه بار آدرس یه وبلاگ رو تو تابلو پیامها دیدم و بعد گفتم اینا که وبلاگ میزنن هر چی می خوان می نویسن چه خوب میشه اگه منم یه وبلاگ بزنم. خلاصه اینکه توی تابلو پیامها نوشتم که بچه ها من می خوام وبلاگ بزنم چطوری؟

واسم نوشتن برو تو Blogfa.com منم اومدم وبلاگ زدم. و می تونم بگم که خیلی خوشحالم که اینکارو کردم. اینجا واسم تجربه ی جالبی بوده و هست و خواهد بود. کلن وارد یه اجتماع مجازی شدم و با آدمای مختلفی آشنا شدم. نوشتن از خودم واسم راحت تر شده چون کلن آدمی هستم که نمی تونم از خودم بگم. نوشتن از احساساتم واسم خیلی سخته. الان هم خیلی بهتر نشدم ولی خب نسبت به قبل یه کم بهتر شدم.

نمی دونم چرا ولی دوست داشتم درباره ی چگونگی وبلاگ زدنم یه بار بنویسم.

بعدا نوشت : آره تارا جون همراز و پویا و سانیا و وانیا و میکائیل و شوالیه ی سیاه هم بودن. راستی شوالیه ی سیاه یه وبلاگ داره تو لینکام هست( شام شهاب) اگه خواستی یه سر بزن بهش البته یه مدتیه که آپ نکرده.


نوشته شده در تاريخ شنبه 26 اردیبهشت1388 توسط  °*° شیما °*°
دیگه مغزم خسته شد..... به خدا خودش بهم گفت

فکر کنم از دیشب تا حالا ۱۵ تا مقاله خونده باشم. ۱۰ تا تکنولوژی واسه ی Detecting vehicles بهمون دادن. باید ببینم کدومشون در شرایط مختلف کار میکنه. تو هر سایت ۱ خط مفید پیدا میکنم. فقط می خوام تمومش کنم این TMA رو و راحت بشم. حوصله ی اون استاد چاقالو و سخت گیر و پرمدعا رو هم ندارم. که کشته ما رو با دکترای رباتیکش

پ.ن.۱ یه جوری گفتم دکترای رباتیک٬ انگار گفتم دیپلم. یکی نیست بگه اگه خودت دکترا داشتی چطور رفتار می کردی؟

پ.ن.۲. یه نگاه به این بندازین. صدای راستین محشره. شعر هم عالیه


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 توسط  °*° شیما °*°
بنده از زدن هرگونه اطلاعیه در وبلاگ خود پشیمان شدم.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 توسط  °*° شیما °*°

I love purple tulips so much and they love me 2

 Paper houses and falling angels ...sometimes you can't see infront of you


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 اردیبهشت1388 توسط  °*° شیما °*°
بعضی وقتا ٬ یه نوشته ی خیلی کوتاه ممکنه خیلی ناراحتت کنه. حتی اگه اون جمله مربوط به تو نشه. یا حتی اگه بشه... یا حتی اگه اصلا ندونی که به تو مربوط میشه یا نه؟

و تو کم بودی! کمتر از رفاقت ناب، کمتر از صداقت ناب، کمتر از هر آنچه که گفته بودم... و کلام من که قرار بود روزی ابریشم دل نازکی هایت شود زیاد بود از بس که تو کم بودی.

بعدا نوشت : وقتی داشتم این پست رو می نوشتم. مطمئن بودم که حالا همه مشکوک میشین و فکر می کنین خبری شده  کاملا از این قضیه aware بودم. ولی واقعا چیزی نیست٬ من این دو خط رو یه جا خوندم و دلم گرفت. هنوز هم که این دو خط رو می خونم دلم میگیره چون به نظرم خیلی غمگینه.( ربطی به هیچ چیز نداره. ممنون به خاطر اینکه به فکرم بودین)


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 توسط  °*° شیما °*°
و بالاخره بعد از ۶ روز من به بیماری غلبه کردم و حالم بهتر شد. هنوز کاملا خوب نشدم ولی نسبت به روزای قبل way too much بهترم و تونستم یه کم غذا بخورم. چند کیلو وزن کم کردم و خیلی حالم بد بود ٬هیچی نمی تونستم بخورم ٬ وای خیلی وحشتناک بود  ولی امروز یه کم غذا خوردم و مامان و بابامو خوشحال کردم

جالب ترین قسمت ماجرا اینه که فردا ٬ یعنی فردا که نه دیگه باید بگم امروز (دوشنبه) امتحان دارم و خیلی خوب نخوندم. در دو صورت من موفق میشم که امتحانمو خوب بدم. یا اینکه:

۱. امتحان رو آسون بگیرن.

یا

۲. چیزایی که خوندم از یادم نرن.

اگه یکی از اینا Option ها درست عمل کنن من خوشحال میشم.  اگه هم عمل نکنن خب چیکار کنم ؟ نشد که نشد. ( در زبان گفتاری معمولا این دو کلمه رو هم بعد از اون جمله میگم : به جهنم!)

یه خواهشی دارم زمان جان ٬ جون مادرت یه کم سریعتر بگذر. یه کاری کن ۱ ماه و نیم دیگه مثل برق و باد بگذره. ممنون دیگه عرضی نیست. نه یه عرض دیگه هست اگه میشه یه کاری کن من ۴ سال دیگه ۲۲ سالم بشه

would you do that for me dear Time?


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 14 اردیبهشت1388 توسط  °*° شیما °*°
خیلی دلم می خواست یه چیزی بنویسم نمی دونم چی بنویسم یا از کجا بنویسم فقط خواستم بنویسم. I think that I made it clear که فقط می خواستم یه چیزی بنویسم.

در حال حاضر ساعت 4:39 البته به وقت ما. داشتم درس می خوندم و بالاخره به صفحه ی ۹۵ رسیدم٬ ۵ صفحه ی دیگه بخونم تقریبا تموم میشه باید برم سراغ یه کتاب دیگه .. تازه باید دوره هم کنم حس می کنم هیچی یادم نیست  به خدا خیلی سخته ۲۰۰ صفحه رو حفظ کردن. اونم به انگلیش  تازه این کل کتاب نیست٬ ۲۰۰ صفحه ی دیگه باید بخونیم تا پایان ترم. یه نکته ی دیگه هم وجود داره اونم اینه که واسه ی پایان ترم تمام اون مطالبی که در امتحان midterm بوده در امتحان فاینال هم میاد.

یعنی می خواستم یه چیزی بنویسم همش شد غر زدن

حالم خوبه .... حالم خوب نیست.... یه کم دل آزرده هستم.... شاید یه کم هم سورپرایز شدم چون راستش بیشتر انتظار داشتم.... ولی چه میشه کرد دنیا پر از عجایبه  و ما آدما می تونیم هر روز یه جور باشیم.

پ.ن.۱. اگه چیزی نفهمیدین از این پست تعجب نکنید... خودم می دونم یه جوری نوشتم.

پ.ن.۲. یه نفر بیاد به جای من درس بخونه. 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 توسط  °*° شیما °*°
نمی دونم چرا همش یه جمله از لایریک یه آهنگ قدیمی تو ذهنمه. شاید این آهنگو روی هم رفته فقط ۲ یا ۳ بار شنیده باشم اونم تو فیلما. but i can't take it out of my mind  فکر کنم بهتره بنویسمش.

wake me up before you go...go


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 اردیبهشت1388 توسط  °*° شیما °*°
Blog Skin