هیچ هیجانی ندارم. مثل سالهای قبل نیست که همش تو فکر این بودم که امروز چی بهم کادو میدن و سورپرایز امسال چیه؟
پس در سکوت و تنهایی به خودم میگم:
۲۲ ساله شدی خانم. تولدت مبارک.![]()

۳۰ شهریور نوشت : سلمان من هر کاری می کنم نمی تونم واست کامنت بذارم. فقط خواستم بگم یادم مونده که امروز تولد وبلاگتِ. تولد وبلاگت مبارک دوست قدیمی![]()
سلام
دیروز تولد ۲ سالگی وبلاگم بود. خیلی دوس داشتم آپ کنم ولی طبق معمول بلاگفا قاطی کرده بود و نشد آپ کنم.
چه زود گذشت... ۲ سال خیلی سریع گذشت.
شیوا جون مرسی که واسم کامنت گذاشتی٬ و بازم مرسی که به یادم بودی ![]()
از ۴شنبه امتحانای میدترمم شروع میشن. الان داشتم ریاضی می خوندم. حالا میگین ریاضی رو که نمی خونن٬ تمرین می کنن. باید بگم که واسه من فرق داره من همیشه ریاضی رو خوندم.
اگه بخوام از ۴۰ نمره ی امتحان ۲۰ هم بیارم باید خیلییییییی درس بخونم چون وحشتناک عقبم.
می خوام جریان شوخی شوخی جدی شد رو بگم. ( به شدت حس نوشتن دارم)
جریان از اینجا شروع میشه که می خواستم از دانشگاه خودم انتقالی بگیرم واسه ایران. چون دانشگاهی که توش درس می خوندم اعتبار چندانی نداشت. حس می کردم پامو روی زمین سفت نذاشتم. علاقه نداشتم به دانشگاهم با اینکه همیشه هم شاگرد اول بودم . این تابستون تصمیم گرفتم ایران که میرم دنبال کار انتقالی هم برم. خلاصه اینکه بعد از کلی دوندگی ( و کلی ورق بازی) گفتن بیا دانشگاه آزاد یا پیام نور. منم گفتم دانشگاه خودم از اینا بهتره.
تا تقریبا ۱ ماه پیش.
یه دوست دارم که هند درس می خونه. گفت شیما بیا اینجا درس بخون. منم گفتم نه بابا نمیام اونجا٬ بعد یهو تصمیم گرفتم برم هند که متوجه شدم دیگه وقت ثبت نام گذشته. که بازم شانس با ما یار بود و تصادفی یه نفر رو پیدا کردیم که کارمونو درست کرد ( من از صیغه ی جمع استفاده میکنم چون منظورم من و خواهرم هستیم.) همه ی این اتفاقا در کمتر از ۲ هفته رخ داد و واقعا شوخی شوخی جدی شد. و الان نزدیک به ۲ هفته اس که اومدم هند و دانشگاه رو از اول تو یه رشته ی دیگه شروع کردم. یعنی به جای IT دارم مهندسی نرم افزار می خونم این رشته رو بیشتر از IT دوس دارم.
روزای اول که می خواستم برگردم. می گفتم غلط کردم نمی خوام بمونم. تنها کاری که می کردم گریه بود. راستش امروز هم خیلی گریه کردم چون فردا تولدمه و تنها هستم. اما خب بالاخره عادت می کنم. یعنی باید عادت کنم. این تصمیمی بود که خودم گرفتم و باید تا آخرش برم.
از نظر وضیعت زندگی باید بگم که اینجا همه چی هست. شهر فوق العاده سبزیه و آب و هواش هم عالیه. دانشگاهم خیلی عالیه. فقط دلتنگی....
اگه بلاگفا اجازه بده فردا واسه تولدم آپ می کنم. ![]()
پ.ن.۱. تولد قلب سبز من مبارک. ![]()
پ.ن.۲. دعا کنید این میدترم ها رو خوب بدم. آخه وقتی من اومدم ۱ ماه و نیم از شروع کلاسا گذشته بود.
پ.ن.۳. این روزا از همه نظر خستم. هم روحی و هم جسمی. روحم داغونه. دلم واسه خانواده ام تنگ شده و فشار امتحانا حسابی خستم کردن. به خواب نیاز دارم اما وقتشو ندارم.
پ.ن.۴. عدد ۲۲ رو دوس دارم.
۱- اگه این زندگی یه خواب باشه و من این حق رو داشتم که با باز کردن چشمام وارد زندگی واقعی بشم، دوست داشتم: توی میلان زندگی کنم.
۲- همه ی فلسفه ی زندگی توی یه تصویر: فلسفه ی اصلی زندگی به نظر من اینه که آدم خودشو بشناسه. خود شناسی خیلی مهمه.
۳- قشنگترین آرزو و رویای بچگی: وقتی بچه بودم بزرگترین رویام این بود که یه ستاره رو تو دستام بگیرم.
۴- اگه میتونستم به همه ی دنیا ۱ صفت یا توانایی بدم: آزادی و لاغیر
۵- بزرگترین تفاوت زن و مرد: تفاوت زیادی بین زن و مرد وجود داره. هر چی فکر می کنم نمی تونم بزرگترینشون رو انتخاب کنم. اما می دونم که همین تفاوتهای بین دو جنس ِ که دنیا رو قشنگ کرده.
۶- اگه قرار بود یک کلمه رو از لغتنامه حذف کنم: ۱۰۰٪ دروغ
۷- کسی که بخوام ملاقاتش کنم: خیلیا رو دوس دارم ملاقات کنم.
۸- اگه بتونم یه سوال بپرسم و حتما جواب بگیرم: دوس دارم از خدا بپرسم هدفش از به وجود آوردن ما چی بود؟ تنها بود؟
۹- اگه قرار باشه از این دنیا برم، با خودم یادگاری چی میبرم: iPod و Laptop ام.
۱۰- قشنگترین جمله یا بیتی که بهش اعتقاد دارم: NEVER GIVE UP ( این جمله واسه من معنی های زیادی داره تقریبا همه ی افکارم و تصمیم گیری هام تو زندگی بر مبنای این جمله اس. ای کاش می تونستم توضیح بدم . اما فکر می کنم برداشت ها مختلفِ. برداشت از این جمله رو هم می ذارم به عهده ی شما.)
۱۱- اگه قرار بود اولين صفحه ي شناسنامه رو من تنظيم كنم جز اسم و فاميل و نام پدر چي بهش اضافه ميكردم: هیچی
۱۲- به نیمه ی عمرم رسیدم و حالا قراره یه اسم جدید داشته باشم. اسمم میشه: همون اسم خودم. هیچ اسمی به اندازه ی اسم خودم بهم نمیاد. :دی
۱۳- با "ماوس" و "درخت" و "سیاست" جمله بساز: از جمله سازی بدم میاد. بیخیال :P
هر کسی که الان داره این پست رو می خونه از طرف من رسما به بازی دعوت میشه. حتی اگه اولین باره که به این وبلاگ میاد. :) من برم سحری بخورم :دی
بعدا نوشت : این سرما خوردگی حسابی حالمو گرفته :(
فکر کنم می خواین بدونید جریان شوخی ٬ شوخی جدی شد چی بود. حتما به موقع اش می نویسم جریان چی بوده.
روزا میگذرن٬ خیلی هم چرت میگذرن. الان دوس دارم غر بزنم. کی گوش میده؟
دوس دارم بنویسم اما حرفی واسه گفتن ندارم. یعنی دارم ٬ نه ندارم ٬ اصلا نمی دونم حرفی واسه گفتن دارم یا ندارم.
دیدی بعضی وقتا دوس داری زمان نگذره. همه چیز همونجور بمونه. دوس نداری دور بشی. الان من دوس دارم زمان متوقف بشه.... فکر نکنید این چیزا رو میگم یعنی دپ شدم. اتفاقا حالم خوبه. یعنی دلیلی واسه دپرس شدن وجود نداره. فقط یه کم بد اخلاق شدم. امروز یه کم بد با مامان و بابام حرف زدم. همش از روی ناراحتیه. اما اینجوری بروز میدم. من بد اخلاقی می کنم و اونا خوش اخلاقی ... از خودم بدم اومد. بعضی وقتا اینقدر از خودم بدم میاد که دوس دارم محو بشم. امروز باشم و فردا نباشم. شاید از روی دلتنگی بد اخلاقی می کنم.
خل بودم ٬ خل تر شدم ![]()

