تبليغاتX
قلب سبز من
قلب سبز من
زندگی بهانه است ،زيباترين بهانه برای زيبا زيستن

 

...If onlY


نوشته شده در تاريخ شنبه 25 مهر1388 توسط  °*° شیما °*°
دیشب ساعت ۲.۳۰ خوابیدم. امروز ساعت ۸ بیدار شدم. صبحونه خوردم و لباس عوض کردم ٬رفتم دانشگاه. توی دانشگاه تمام انرژی من گرفته میشه ( من همیشه فکر می کردم انرژیم لیمیت نداره . guess i was wrong:P ) تا ۵ دانشگاه بودم. خسته و داغون اومدم خونه سریع یه چیزی خوردم و با خواهرم رفتیم دنبال کارای خونه. باید بقیه ی پول پیش رو می دادیم به صاحبخونه ی نفهم و احمقمون. احمق انتظار داره این همه پول رو بهش بدم بدون اینکه یه امضا بگیرم

همون اولا خیلی زود عصبی می شدم. چون کلن خیلی عجول هستم . اما دیگه به اینا عادت کردم. خیلی خونسرد شدم.

خلاصه اینکه ۸ شب اومدم خونه. الان هم ساعت ۸.۴۵ ٬ کلی هم درس دارم.

آیا اجازه هست خسته بشم؟ بابا می خوام چند ساعت بخوابم

چقدر چای و کافی بخورم؟؟؟

حالا باز خوبه امروز نمره ی کامل گرفتم از اساینمنت وگرنه خستگیم چند برابر میشد

ما بسیاررررررررررررررررررررررررررر خسته میباشیم و مامانمان را می خواهیم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 مهر1388 توسط  °*° شیما °*°
روزها همچنان می گذرند.

ما هر روز به دانشگاه می رویم و خسته و ایضا کوفته به خانه برمی گردیم.

هر روز به خود می گوییم که خدا خر تر از هندی نیافرید.

هر روز این گاوها و سگ ها را می بینیم که از کنارمان با خیالی آسوده می گذرند.

هر روز در اینترنت سرچ می کنیم تا شاید بتوانیم لینک آن لاین تی وی را برای دیدن Mbc 4 و Mbc Action  پیدا کنیم که تا کنون به این مهم دست نیافته ایم. :دی

دیگر کاملا زبان انگلیسی هندی را می فهمیم.

کلی درس و کار و بدبختی داریم که واقعا وقت نمی کنیم به همه ی آنها برسیم. و این بر استرس ما می افزاید.

این سرما خوردگی از بدن ما بیرون نمی رود با اینکه به خدا اصلا تحویلش نگرفتیم اما مثل اینکه در بدن بیچاره ی ما جا خوش کرده.

برویم به درسهایمان برسیم :دی


نوشته شده در تاريخ شنبه 11 مهر1388 توسط  °*° شیما °*°
اول از همه یه چیزی بگم ٬مونده تو دلم. از صبح تا حالا همش میگم امروز می خواد چه آبرو ریزی کنه پرزیدنت محمود. ما که دیگه ضایع شدیم رفته اینم روش. حتی این هندیا هم واسمون شاخ شدن.

۳ روز ِ که بازم بنده سرما رو خوردم. این دفه خیلی بد خوردم. تب و گلو درد و صدای وحشتناک ویژگی های این بیماری ِ کوفتی میباشند.

امروز داشتم با مامان و بابام صحبت می کردم تا صدامو شنیدن گفتن چی شده؟ ( مامان و بابام خیلی حساس هستن روی مسئله ی بیماری حتی سرما خوردگی رو هم بزرگ می کنن. ) گفتم سرما خوردم. هزار تا رسه پی دادن که اینو بخور و اونو نخور. :دی

از امتحانای میدترم هم ۳ تا رو می دم و ۳ تا رو نمی دم. با رئیس دانشگاه صحبت کردم گفتم من اینجا نبودم. ترم جدید ۲ ماه شروع شده و من فقط ۱۰ روزه اومدم و بلا بلا بلا.... اونم گفت هر چی رو تونستی بخون و هر چی رو نتونستی بعدا ازت امتحان میگیرم.

امروز یکی از امتحانا رو دادم. خوب بود ولی بچه ها میگن اینجا نمره نمیدن و اون چیزی که فکر میکنی نمیگیری. نمی دونم دیگه... اما به نظر خودم خوب بود. ( فقط یه چیزی ضایع بود. سر کلاس همه ساکت بودن من هی سرفه می کردم و همه رو دیسترکت می کردم )

پ.ن.۱.اینجا طبیعتش خیلی قشنگه. بعدا چند تا عکس میذارم.

پ.ن.۲. من در عجبم ... یعنی بسیار واندر میباشم. این پسرای کلاس ما همشون اسم منو می دونن با اینکه فقط ۱۰ روز سر کلاس بودم و اسمای ما رو نمی خونن فقط واسه ی حضور و غیاب شماره ی دانشجوییمونو می خونن. تا حالا هم از من اسممو نپرسیدن . پس از کجا می دونن؟  ( جالبترین نکته اینکه اسم منو اشتباه نوشته بودن اینجا به جای شیما نوشته بودن ساتما  حالا اینا از کجا فهمیدن من شیما هستم نمی دونم)

بعدا نوشت: بالاخره بعد از ۲ روز الان دوس دارم غذا بخورم. مامانم میگه این یعنی دیگه حالت داره خوب میشه.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 مهر1388 توسط  °*° شیما °*°
Blog Skin